سکوت، صدای زندگی نیست!
41 posts
دستان من و تو روزی دوباره به یکدیگر خواهند رسید،
مثل اولین بار که باد بوی خوش پیراهنت را به خانه ی من آورد
و من در جستجوی تو از هرآنچه که بود و هست گذشتم تا به یک چیز دستیابم،
به آنچه که سالها از داشتنش محروم بودم
و لحظه ی یافتن تو بود که من
چون یک مسکین، "عشق" را از تو طلب کردم.
(این بخشی از متنی هست که سال 81 نوشتم. اون موقع من حدودا 14 ساله بودم و چیزی از "عشق" نمیدونستم و یا تجربه ای ازش نداشتم و نوشتن چنین متنی برای من در اون سن و سال تنها نوعی تقلید از متن های عاشقانه بود. متن کامل رو در زیر نوشتم تا نظرات شما دوستان عزیز رو در مورد نوشته هام بدونم. خوشحال میشم اگه نظراتتون رو بگین و راهنماییم کنین تا بهتر بشم.)
"پیوند"
چشمان من و تو، روزی دوباره به یکدیگر خواهند رسید مثل آن روز بهاری که پنجره را با نوای بلبلام باز کردم و در آن صبح دل انگیز، در برابر خود، چشمان معصوم یک عاشق را یافتم و غرق در نگاه یکدیگر به سرزمین رویا سفر کردیم و ترانه ی عشق را سرودیم.
قلب های من و تو ، روزی دوباره به یکدیگر خواهند رسید مثل اولین بار که قلبت را به پای کبوتر سفیدی بستی و با قاصدکها و نغمه ی قناری ها به من هدیه کردی و قلب بی تاب من با اولین نسیم از کوی تو به سویت پرکشید و زندگی را از نو آغاز کرد.
روح های من و تو ، دوباره به یکدیگر خواهند رسید، مثل آن شب مهتابی که تو در خواب من چون ماه پدیدار گشتی و مرا از تمام تاریکی ها و زشتی ها نجات دادی و عشق را به من آموختی.
دستان من و تو ، روزی دوباره به یکدیگر خواهند رسید، مثل اولین بار که باد بوی خوش پیراهنت را به خانه ی من آورد و من در جستجوی تو از هرآنچه که بود و هست گذشتم تا به یک چیز دستیابم، به آنچه که سالها از داشتنش محروم بودم و لحظه ی یافتن تو بود که من، چون یک مسکین عشق را از تو طلب کردم.
ایمان دارم که روزی دوباره تو را می بینم، حتی اگر سالها منتظر بمانم ایمان خود را از دست نمی دهم. بدان که تا ابد دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد.
40 posts

جمعه رفته بودیم جایی به نام "سیاهکل رود".
واقعا جای قشنگی بود.
اطراف رود پر از درختان پرتغال و نارنگی بود و خیلی از اهالی آنجا با داس از درختان، پرتغال و نارنگی می کندند.
من هم سه تا پرتغال از درخت چیدم. چه لذتی داره چیدن میوه از روی درخت!
به مردمان ساده ی روستایی نگاه میکردم که با پشتکار مشغول جدا کردن شاخه ها از درختان بودن. گرچه این روزها باب شده که روستایی ها با آرزوی "زندگی در شهر"، به شهرها مهاجرت می کنند و در هیاهوی زندگی شهری، خود و زندگی سابقشان را فراموش می کنند ولی هنوز هم هستن روستایی هایی که باهمان شیوه ی قبل و با همان معصومیت سابق در روستاها زندگی می کنند و چه انسانهای مهربان و سخاوتمندی هستند و همیشه از سر بزرگواری به همه، حتی به کسانی که نمی شناسند، سلام می کنن.
به فکر دستهای زحمت کش مردم روستا بودم و اینکه این مردمان پاک و بی ادعا تا چه حد از ظلمی که در حقشون میشه، با خبر هستن؟ چطور میشه بهشون گفت که سهم آنها این نیست و هر روز قدرت طلبان با استفاده از انواع و اقسام شیوه ها عرصه ی زندگی را بر آنان تنگ تر می کنند و تا چه حد با تصویب قوانین به درد نخورشان به همین مردمی که خود "قشر آسیب پذیر" جامعه می نامند، آسیب می زنند.
در همین افکار بودم که مردی روستایی با چهره ای زحمت کش و مهربان ،کیسه ی پر از نارنگی خود را به سمت ما دراز کرد و گفت:" بفرمائین نارنگی بخورین."...
39 posts
12 آبان سال88، ساعت 9 شب:
مادربزرگم پای تلویزیون نشسته بود تا برنامه ی مستندی به نام "مکث" را که قرار بود از تلویزیون پخش شود، نگاه کند. من هم رفتم پای کامپیوتر تا به کارهایم برسم. حدود نیم ساعت بعد، نفهمیدم چی شد که دیدم یک دفعه مادربزرگم پشت سرم ظاهر شد و در حالیکه چشم به صفحه ی مانیتور دوخته بود، ازم پرسید:" داری چی کار می کنی؟!"
من هم که در حال تایپ کردن مطلبی بودم، دست از تایپ کشیدم و به مادربزرگم نگاه کردم، چشمانش مثل چشمهای کسی بود که هیپنوتیزم شده و با خشم و عصبانیت همچنان به صفحه ی مانیتور نگاه میکرد! جواب دادم:" دارم تایپ می کنم."
_:" اگه داری تایپ می کنی... پس چرا نوشتی (سلام)؟! به کی داری (سلام) می کنی؟! راستشو بگو، داری چت می کنی؟!"
_:" گاهی چت هم می کنم ولی الان دارم چیزی می نویسم."
مادربزرگ با عصبانیت فریاد فریاد زد:" چی؟!!!... چت هم می کنی... ای خدا!... دیدی بدبخت شدیم!" و محکم پس گردن این بنده ی حقیر را گرفت و گفت:" پاشو بریم، ببندمت به تخت!"
_:" تخت؟!... تخت واسه چی؟!"
مادربزرگ که اشک در چشمانش حلقه زده بود ولی همچنان من رو محکم گرفته بود، گفت:" مگه ندیدی؟ دختره رفته بود چت کرده بود و از طریق چت معتادش کرده بودن؟!... ای خدا!... بی خود نیست هر روز داری لاغرتر میشی، دستاتو نگاه کن!... مگه من چه گناهی کرده بودم که حالا باید ببینم، تو معتاد شدی؟!"
_:" الهی قربونت برم، این حرفا چیه؟! آخه چرا این حرفا رو باور می کنی؟... آره، توی چت رومها از این اتفاقات میوفته ولی هر کسی چت کنه به معنی این نیست که معتاده!... من هم با کسانی که میشناسم چت می کنم و اگر کسی رو نشناسم، مطمئن باش بهش اعتماد نمی کنم... امروز 12 آبانه، اینجور مستندها رو واسه 13 آبان پخش می کنن تا خانواده ها رو نسبت به ارتباط بچه هاشون با اینترنت حساس کنن و با خودشون فکر می کنن اینجوری خانواده ها نمیذارن بچه هاشون برن توی اینترنت و فیس بوک و توییتر که عکس و فیلم پخش کنن... بهت حق میدم که نگرانمی اما دوست دارم بهم اعتماد کنی."
مادربزرگ لحظه ای به من نگاه کرد و لحظه ای بعد گفت:" دیگه با این حرفا نمی تونی گولم بزنی چون قیافه ات تابلو شده! داد میزنه که معتاد شدی" بعد با صدای بلند زد زیر گریه و هق هق کنان پرسید:" اونی که معتادت کرد، بهت وعده ی ازدواج دروغی هم داده؟!"
_:" ازدواج؟!!! چی میگی؟! تو رو خدا دست بردار... من حالم خوبه، نه معتاد شدم نه کسی فریبم داده."
مادربزرگ چند دقیقه ای گریه کرد و بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه ی خشمگینی به خود گرفت و گفت:" یا همین الان پا میشی میری تو اتاقت یا با ملاقه این کامپیوتر رو خرد می کنم!"
گفتم:" باشه... همین الان میرم تو اتاقم. خواهش می کنم کامپیوترم رو خرد نکن...آروم باش... باشه؟! من دارم میرم تو اتاقم..." و بلافاصله به سمت اتاقم دویدم و در را قفل کردم تا مادربزرگم نتواند وارد اتاق شود و من را به تخت ببندد!
13 آبان سال 88، ساعت 9 صبح:
پاورچین پاورچین از اتاقم بیرون آمدم. می ترسیدم هر لحظه مادربزرگ بیاید و مرا به تخت ببندد اما او پای ماهواره نشسته بود و محو تماشا بود و وقتی مرا دید چیزی نگفت و رویش را برگرداند. گفتم:" سلام، صبح بخیر... چقدر زود پا شدی؟!"
همچنان که محو تماشا بود گفت:" دیشب تلویزیون رو نگاه کردم، "سریال محبوب ویکتوریا" رو ندیدم، زود پا شدم که تکرارش رو ببینم."
من هم بی آنکه چیزی بگویم رفتم سراغ کامپیوتر تا ببینم هنوز سالم است یا با ملاقه ناکار شده! خدا رو شکر هنوز سالم بود. نشستم پایش تا کار نیمه تمام دیشب را تمام کنم. یک ساعت بعد مادربزرگ آمد و ازم پرسید: " کوله پشتیت کجاست؟"
_:" گذاشتم پشت تختم."
گرم تایپ کردن بودم و نفهمیدم که مادربزرگم در حال جمع کردن وسایلش هست تا وقتی که خودش آمد و گفت:" من دارم میرم."
برگشتم و دیدم درحالیکه کوله پشتی من را روی دوشش انداخته، می خواهد برود! با تعجب پرسیدم:" کجا داری میری؟ تو کوله پشتی چی گذاشتی؟!"
_:" دارم میرم دنبال خوشبختی و آرزوهام... سریال محبوب ویکتوریا منو از خواب بیدار کرد! یادم اومد که باید برم سراغ آرزوهام و باید از زندگیم لذت ببرم... کوله ت رو هم میبرم، توش وسایلی هست که فکر کردم لازمم میشه و چندتا پوستر "محمدرضا گلزار". "
از تعجب خشکم زده بود، گفتم:" تو که همین دیشب داشتی منو نصیحت می کردی... حالا با پوستر گلزار داری فرار می کنی؟!... هر چی می کشیم از دست این سریال منفور ویکتوریاست که تموم هم نمیشه... آخر سر من یه روز می میرم و این سریال همچنان ادامه داره... شوخی بسه. بیا بشین."
_:" نه... جدی گفتم، شوخی نکردم. حرفای "کامیلا" منو متحول کرد. من دیگه میرم... کاری نداری؟"
خلاصه از هر شیوه ای که استفاده کردم نتونستم جلویش را بگیرم، فقط بهش سفارش کردم هر کسی رو که پیدا کرد، شبیه "جرونیمو آکوستا" نباشه، چون اصلا اعصابش رو ندارم!
اینجوری بود که مادربزرگم، کوله بر پشت و تحت تاثیر بد آموزی سریال ویکتوریا، به جستجوی خوشبختی رفت!!!
پی نوشت: این داستان کاملا تخیلی بود. بمیرم برای مادربزرگم که خبر نداره راجع بهش چی نوشتم.
38 posts
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت
این شعر زیبا ممکنه بیشتر مورد استفاده ی کسانی قرار بگیره که عاشق هستن و با وجود مشکلاتی که برای رسیدن به عشقشون وجود داره، باز هم دست از عشقشون نکشن اما من این شعر رو متناسب با حال و هوای این روزها نوشتم. مردم ایران همه عاشق هستن و معشوق، "آزادی" است. به نظرم این عاشقان هم سمج تر و مصمم تر از اونی هستن که با زور باتوم و زندان و شکنجه و... معشوق خودشون رو فراموش کنن.
شعری که نوشتم از "فاضل نظری" هست. البته فکر می کنم دوخط بعدی شعر( کی به انداختن... ) بعدا و شاید توسط شخص دیگه ای نوشته شده. اگه متن کامل شعر رو بخونین متوجه میشین چرا این نظر رو دارم.
به نسیمی ، همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را، آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم، چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه، یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
37 posts
دوستان عزیز
سلام
قبل از اینکه راجع به داستان "شرط"، از "آنتوان چخوف" بنویسم، دو تا نکته هست که باید بهتون بگم:
1. 13 آبان نزدیک هست و این پست رو زودتر میذارم چون میدونم ممکنه به زودی بلاگفا دچار مشکلاتی بشه! البته کاملا اتفاقی! همون طور که روز قدس و روزهای دیگه اتفاق افتاد! فقط می خوام بگم اگه یه وقت یه دشمنی داشتین که برای انتقام گرفتن ازش می خواستین یه مشت محکم به دهانش بزنین، مراقب باشین این مشت محکم، نثار دهان مبارک خودتون نشه!!!
2. واقعا چرا ما "علوم انسانی" می خونیم؟!! از طریق این وبلاگ رسما از "علوم انسانی" اعلام برأت می کنم. تمام کسانی هم که در زمینه ی این رشته به تحصیل و تحقیق و نشر کتاب، مشغول هستند، انسانهایی هستند که دچار شک و تردید شدن (مثل عبدالکریم سروش) و شاید بعدها به جمع ملحدین نیز بپیوندند!!!
گذشته از شوخی، آیا تنها علت ایجاد شک و تردید برای آدمها، رشته ی علوم انسانی است؟! یعنی کسانی که ریاضی و تجربی می خونن، به هیچ چیز شک نمی کنن؟! بارها این داستان رو شنیدیم و وقتی هم کوچکتر بودیم در کتاب های درسیمون خوندیم که خداوند آدمها رو با "قدرت تفکر و اختیار" آفریده و به واسطه وجود این دو قوه، انسان برتر از مخلوقات دیگر است. با این اوصاف چطور میشه از انسانی که دارای "عقل" هست، توقع داشت به هیچ چیز شک نکنه و " بی چون و چرا" در برابر هر چیز سر تعظیم فرود بیاره؟! اگه واقعا درسراسر کره ی زمین فرد یا افرادی هستن که دوست دارن آدمها دچار شک نشن، باید از خداوند بخوان که انسانها رو فاقد "قدرت تفکر" بیافریند، در غیر این صورت حتی یه بچه ی 5-6 ساله هم که هیچ ارتباطی به علوم انسانی نداره، می تونه دچار شک بشه و دنبال پاسخی قانع کننده برای سئوالهایش، برود.
انسان نمی تواند به آسمان نیاندیشد
چگونه می تواند؟!
مگر انسانهایی که
عمر را بی چرا، به چریدن مشغولند
سر به زمین فرو برده اند
و پوزه در خاک دارند
و غرق در آب
و علفند
اینها که "گوسفندان" دوپایند.
(دکتر شریعتی)
خب... نکاتی که می خواستم بگم تموم شدن، و اما داستان: این داستان فوق العاده تاثیر گذار و خواندنی رو چند وقت پیش خوندم و باورم نمیشد یه داستان در عین کوتاهی بتونه چنین فضاسازی ای داشته باشه و اینچنین آدم رو تحت تاثیر قرار بده. داستان با یک شرط بندی بین یه بانکدار و یک وکیل جوان شروع میشه ولی در ادامه می بینیم موضوع داستان بر سر اینکه نتیجه ی شرط چیست یا حرف کدامیک از آن دو نفر درست هست، نیست؛ بلکه داستان در ادامه فضایی عرفانی پیدا می کنه.
داستان رو در ادامه مطلب گذاشتم، اگه حوصله داشتین بخونین.
36 posts
(در بخش آرشیو موضوعی این وبلاگ، بخشی رو با عنوان "جملات زیبا و آموزنده" گذاشته بودم تا هر از چند گاهی جملات زیبایی رو که می خونم اونجا بنویسم . امیدوارم از جملاتی که انتخاب کردم، خوشتون بیاد.)
*هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچکس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باش.
*ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها، از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شوند؛ پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است؟!
*خوشبخت ترین فرد کسی است که آنچه در وجودش برترین و بهترین است، آشکار می کند، زیرا قلمرو خدا در درون نهفته است.
*وقتی با صدای بلند حرف بزنی همه صدایت را می شنوند ولی اگر آهسته حرف بزنی، همه به حرفهایت گوش میدهند.
*امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار، شاید فردا احساسی باشد ولی عزیزی نباشد.
*در مهربانی مثل باران باش که در ترنمش، علف هرز و گل سرخ یکیست.
*شاید نشود به گذشته بازگشت و آغازی زیبا ساخت اما میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت.
*این انسان نیست که با اصالت زاییده میشود، بلکه اصالت زاییده ی انسانهای بزرگ است.
*کاغذ سفید را هرچقدر هم که تمیز و زیبا باشد، کسی قاب نمی گیرد. برای ماندگاری در ذهن باید حرفی برای گفتن داشت.
*بی تجربه متولد می شویم، با جرات زندگی می کنیم و با حیرت می میریم، تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمی گراید، خاطرات پاک است.
*"تنهایی" زمانی سراغ آدم می آید که فراموش کند خدا بهترین برای اوست.
*هرگز نفوذ کلامتان را دست کم نگیرید، کلامتان جهانتان را می سازد.
*آینده مکانی نیست که می رویم، آینده جایی است که می سازیم، راههایی که به آینده ختم می شوند یافتنی نیستند بلکه ساختنی هستند.
*کاری که در برابر ماست، هرگز به بزرگی نیرویی نیست که پشت سر ماست.
*تاریکترین ساعات شب، درست ساعات قبل از طلوع خورشید است، پس امیدوار باش.
35 posts
باران زیباتر و باشکوهتر از هر وقت دیگری می بارد. زمین پر از برگ های درختان است و کوچه هایی که اکنون به دست نقاش پائیز رنگ آمیزی شده اند، هر یک داستانی در دل خود نهفته دارند.
چشم پائیز نظاره گر رموزی بوده که هرگز از آنان سخن نمی گوید. پائیز سکوت کرده و تنها صدایش، صدای قطرات باران است.
این پائیز، این باران، این راز سر به مهرو...، عاقبت دیوانه ام می کنند.
(4 روز پیش یه بارون حسابی اینجا اومد. جاتون خالی. نمیدونم چرا، خیلی بی ربط بود...شاید به خاطر پائیز و بارانهای عجیبش، این بیت زیبای سعدی در ذهنم تکرار می شه: " او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود " )
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود / وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازو / گویی که نیشی دور ازو بر استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار این ساروان، تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم / چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم / وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
34 posts
شنبه ی هفته ی گذشته، بعد از کلاس به محوطه ی پشت دانشگاه رفتم تا یکی از دوستانم رو که فکر می کردم اونجاست، پیدا کنم. تازه پا به محوطه ی پشت دانشگاه گذاشته بودم که جمعی از پسرها رو دیدم که گوشه ای جمع شدند و در حال سیگار کشیدن هستن. هم رشته ی من نبودن اما چون واحدهای مشترک داریم، دو- سه نفریشون رو می شناختم. وانمود کردم که ندیدمشون و صورتم رو به سمت دیگه چرخوندم تا نگاهشون نکنم. کمی جلوتر باز هم پسری رو دیدم که داشت سیگار می کشید اونم با چه ژستی!
نمی خوام بگم هرکی سیگار می کشه بده یا از علت های روی آوردن به سیگار بگم و براتون آمار و ارقام بیارم و... فقط می خوام بگم همین سیگاری که خیلی از ماها عادی باهاش برخورد می کنیم و با "ژست بزرگ شدن و افتخار" به لب هامون میذاریم و بعد ازاینکه هزار جور سم رو وارد بدنمون کردیم، مثل دودکش از دهان و بینیمون دود می دیدم بیرون، "دروازه ی شهر اعتیاد" هست. بگذریم از اینکه چقدر یه نفر باید بی جنبه و جوگیر باشه که بعد از کلاسش بره پشت محوطه ی دانشگاه و سیگار بکشه و با خودش فکر کنه "چقدر بزرگ شده"!
خدا رو شکر مسئولین عزیز کشورمون با هر چیز مبارزه می کنند الی با مواد مخدر! احتمالا براشون خوشایند هم هست که جوانان این مملکت معتاد بشن و به جای جنب و جوش و راه انداختن هر جور موجی به فکر تهیه ی مواد مخدر باشن.
خیلی ها به بهانه ی مشکلات زندگی و اعصاب ناراحت، به سیگار، الکل و یا مواد مخدر روی میارن. هر فردی مشکلاتی در زندگیش داره و باید در برابر آنها ایستادگی کنه و مصرف الکل و مواد مخدر، نه تنها کمکی به حل شدن مشکلات نمی کنن بلکه خودشون به زودی تبدیل به یکی از مشکلات بزرگ زندگی آدمها میشن. ناراحتی ای که از سر عقل و اندیشیدن به مشکلات باشه، بهتر از شادی و هیجان کاذب و پوچی است که از استعمال مواد مخدر یا الکل، حاصل میشه.
ای کاش کسانی که به این طریق می خوان در برابر مشکلات زندگیشون، ایستادگی کنن، بفهمنن که چه جوری زندگی و سلامتیشون رو در معرض خطر قرار میدن.
حالا که دارم از "اعتیاد" می نویسم، یاد پسربچه ای میوفتم که حدود 5 سال پیش دیدمش و اون موقع بود که بیشتر از هر وقت دیگه ای از مواد مخدر متنفر شدم. حدود 5 سال پیش که تازه اول دبیرستان رو تمام کرده بودم و در حال گذراندن تعطیلات تابستانی بودم، قرار شد سفری یک هفته ای به "شهسوار" داشته باشیم اما به خاطر مشکلاتی که پیش اومد سفر یک هفته ای ما تبدیل به سفری بیست روزه شد!
33 posts
از 365 روز سال هر کسی روزی رو داره که متعلق به خودشه. شاید بعضی وقتها خسته بشیم و بگیم ای کاش هرگز به دنیا نمیومدم یا اگه نبودم کجای کار این دنیا لنگ می موند؟! ولی مسلما ورای خلقت هر انسانی، هدفی هست. هر انسانی، مسیری رو در زندگیش طی می کنه که مختص به خود اوست. بعضی انسانها آنقدر زیبا زندگی می کنن که هرگز فراموش نمیشن.
ای کاش حالا که هستیم، بتونیم جوری زندگی کنیم که بهترین باشیم و واقعا باشیم.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
چند روز پیش تولدم بود و جاتون خالی کلا هفته ی خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم و حسابی بهم خوش گذشته! به خاطر تولدم تصمیم گرفتم، این داستان کوتاه از "خاویر خاچیک" رو براتون بذارم.
داستان خیلی لطیفی هست. یه کم طولانیه ولی بهتون توصیه میکنم به ادامه ی مطلب بروین و تا آخرش رو بخونین. خودتون رو در بند نظر گذاشتن هم نکنین ولی حتما بخونین.
"به دنیا آمدن من"
تازه داشتم خواب می رفتم که احساس کردم یک نفر دارد چیز نرمی را وارد دهان من می کند. خودم هم قبل از اینکه به خواب بروم، داشتم جیغ می زدم و گریه می کردم. از شما چه پنهان دلیلش هم گرسنگی عجیبی بود که سراسر وجودم را فراگرفته بود. وقتی متوجه شدم یکی دارد پستانکی را به لب هایم می مالد، آنچنان با ولع آن را قاپیدم و مک زدم که خانم پرستار با تعجب فریاد زد:" ای بابا! این بیچاره انگار از سرزمین قحطی زده ها فرار کرده...! "
32 posts
هفته های اول مهرماه هست و از کنار هر مدرسه ای که رد میشم، یاد دورانی میوفتم که صبح زود با فرم مدرسه صف می کشیدیم و سرود به اصطلاح ملی می خوندیم و گاهی هم شعار "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر انگلیس" میدادیم!
جدا از مراسم خسته کننده ی صبحگاهی، روزهای قشنگی بودن و دیدن بچه ها تو فرم مدرسه منو به یاد اون دوران میندازه.
یادمه وقتی بچه بودم پای صحبت بزرگترا که می نشستم، می دیدم که دارن از دوران خوب جوونیشون میگن. از روزایی که گذشته و دیگه برنمیگرده. یادمه همیشه افسوس می خوردن که جوانی چطور گذشت و نفهمیدن و قدرش رو ندونستن و الان هم دیگه هیچ وقت اون روزا برنمی گرده. از همون وقتی که این چیزا رو شنیدم، فکرم مشغول شد و الان که بزرگتر شدم بیشتر به چیزایی که شنیدم، فکر می کنم. آدم فقط یک بار به دنیا میاد و دوران پرشکوه جوانی هم بخش کوچکی از عمر آدم رو شامل میشن و با این اوصاف هرگز کسی رو ندیدم که حسرت از دست رفتن دوران جوانیش رو نخوره و از اینکه درست از اون روزا استفاده نکرده، پشیمون نباشه. به خاطر همین بود که تصمیم گرفتم جوری زندگی کنم که اگه یه وقتی یه روزی دیدم پیر شدم، حسرت روزهایی رو که رفتن نخورم اما... .
به چهره ی خودم توی آینه که نگاه می کنم به خودم میگم ببین چقدر جوانی، اگه یه روزی بیاد که این چهره پر از زخمهای روزگار باشه و ندونی روزات چه جوری گذشتن چی؟!
ترس از نابودی خودم و آرزوهام بیشتر از هر وقت دیگه ای سراغم میاد وقتی می بینم تو جامعه ای زندگی می کنم که هر کسی بخواد اوج بگیره، به زمین میزنندش و جان و زندگی آدمها بی ارزش تر از هر چیز دیگه ای هست.
به دوستان هم سن و سال خودم نگاه می کنم و به اینکه تو دل تک تکشون چه آرزوهایی هست و چقدر دوست دارن که آرزوهاشون به حقیقت، تبدیل بشه. از آرزوهای دور و درازی که فکر کردن بهشون آدم رو طمع کار میکنه حرف نمیزنم، از چیزای کوچیکی صحبت می کنم که چنان ازمون دریغ کردن که برامون آرزو شدن، از نیازهای اولیه و ساده.
اینکه روزای جوانیت یه جوری بگذرن که نفهمی چطور گذشتن به مراتب بهتر از اینه که بخوای از روزای جوانیت استفاده کنی اما انقدر محروم و اسیرت کنن تا پیر بشی و حسرت روزای رفته رو بخوری.
ترس از نابودی و پوچی ذهنم رو گرفته و به ضحاک فکر می کنم! به ضحاک که مغز جوانان رو میخورد و به فرعون که چه جوری به مردم سرزمینش ظلم میکرد و به عاقبت هر دوتاشون... . دلم لک زده واسه یه عاقبت زیبا و یا به قول قدیمیا آخر شاهنامه که میگن خوشه. دلم میخواد زودتر به آخر داستان برسم و به غیر از عاقبت خوش دلم هیچ چیز دیگه نمی خواد.